تبلیغات
وبلاگ شخصی علیرضا شاکری - داستانی عجیب و زیبا !!!
 
درباره وبلاگ


سلام خدمت همه عزیزانی که بر این رقعه مجازی تفالی میزنند و در شمار خوانندگان این صفحه ورودشان را حک میکنند امیدوارم از مطالب این تاربرگ لذت ببرید .


مدیر وبلاگ : علیرضا شاکری
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
وبلاگ شخصی علیرضا شاکری
نابود شد ، كسی كه ارزش خود را ندانست. حضرت علی(ع)
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 6 خرداد 1393 :: نویسنده : علیرضا شاکری

دعای خالصانه و تاثیر آن بر جهان هستی

*داستان واقعی و خیلی زیبا که در پاکستان اتفاق افتاده.خیلی قشنگ و جذاب و عجیبه*

 

پزشک و جراح مشهور (د. ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد، با عجله به فرودگاه رفت.. بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه، که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم..

دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت: من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانهاست و شما می خواهید من 16 ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟...


یکی از کارکنان گفت جناب دکتر، اگر خیلی عجله دارید می‏توانید یک ماشین دربست بگیرید تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است.. دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوریکه ادامه دادن برایش مقدور نبود ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه را گم کرده خسته و کوفته و درمانده و با ناامیدی براهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد.. کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد، صدای پیرزنی را شنید. بفرما داخل هر که هستی.. در باز است... دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین‏گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند پیرزن خنده ای کرد و گفت: کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی... ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تا خستگی بدرکنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری دکتر از پیرزن تشکر کرد و مشغول خوردن شد، در حالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود.. که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود، که هرازگاهی بین نمازهایش او را تکان میداد. پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر رو به او گفت: بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی تو شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود. پیرزن گفت: و اما شما،..رهگذری هستیدکه خداوند به ما سفارش شما را کرده است.. ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا... دکتر ایشان گفت: چه دعایی؟ گفت: این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من هست که نه پدر داره و نه مادر، به یک بیماری مزمنی دچارشده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند. به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر *ایشان* هست که او قادر به علاجش هست ،..ولی او خیلی از ما دور هست و دسترسی به او مشکل هست و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم. میترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار وگرفتار شود.. پس از الله خواسته ام که کارم را آسان کند..! دکتر ایشان در حالیکه گریه میکرد گفت: به والله که دعای تو، هواپیماها را از کار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت..تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باور نداشتم که الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا میکند.. و بسوی آنها روانه میکند. وقتی که دستها ازهمه اسباب کوتاه میشود، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می‏ماند.



نوع مطلب : مطالب جالب و دیدنی، 
برچسب ها : داستانی عجیب و زیبا !!!،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 خرداد 1398 02:36

Ahaa, its pleasant dialogue regarding this article here at this weblog, I have read all that, so now me also commenting here.
شنبه 18 خرداد 1398 10:26

What's up it's me, I am also visiting this web site daily, this web page is actually pleasant and the viewers are genuinely sharing good thoughts.
دوشنبه 20 مرداد 1393 19:59
...خواهش میکنم
شنبه 18 مرداد 1393 20:51
چقدر عجیب وووووووووو زیبآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
شنبه 18 مرداد 1393 20:50
چقد عجیب وزیبـــــــــــــــــــــــــــــــــــآآآآآآآآآآآآآآآآآ
علیرضا شاکری: ممنون با نظرات زیادتون شوکه کردین منو تشکر فراوان
چهارشنبه 28 خرداد 1393 02:19
چه عجب بالاخره آپ فرمودید!
علیرضا شاکریبرادر من تاریخ رو نگاه کن . شما دیر به دیر تشریف میارین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر